تبليغاتX
تاریخ ایران و ایرانی
تاریخ ایران و ایرانی
گذشته ات را بیاد آور تا راه درست پویی
چرا زبان آذربايجاني ها تركي است؟
آيا عنصر ترك بر اين خطه چونان ماندگار بودند وزيستند كه اكنون نسل فعلي هم ترك است و بايد اينگونه باشد يا نه به خاطر
غلبه ترك ، زبان مردم ايراني اين ناحيه تركي شده است
پس با دو گزينه روبرو هستيم
1-اكثرا مردم آذربايجان از نظرنژادي ترك هستند
2-اكثرا ايراني اند فقط زبانشان تركي است
نه ترك بودن مهم است نه ايراني بودن فقط آنچه مهم است حل مسئله است كه مي تواند به خيلي از بن بستهاي تاريخي
ومسائل جامعه شناسي فعلي جواب دهد
آيا ستارخان وباقرخان ايراني بودند يا ترك
استاد شهريار وهزاران چهره ي برجسته اين خطه
چرا برخي نركان از يك سوي به ترك بودن خود افتخار مي كنند واز سوي ديگر  به پارسي بودن خود فخر ميورزند
آيا ترك بودن وفارس بودن را ميشود يكجا جمع نمود
مردم آذربايجان اگر از باستان ايران سخن مي گويند چرا دنبال اين هستند كه همه چيز را به زبان تركي در آورند
چرا به مستقل بودن مي انديشند وچراهاي ديگر

اما جواب من
بي مقدمه بايد بگويم اكثر مردم آذربايجان ترك هستند چون نمي توان گفت زبان تركي بر زبان فارسي غلبه يافته
و جانشين آن شده دوم آنكه همه شهرهاي ايران مورد هجوم ترك بودند ولي تاثير اينچنيني نگذاشتند
تركيه فعلي به صراحت خودرا ترك ناميدند پس آذربايجان نيز اينگونه است
 در واقعه آذربايجان ايران باستان نامش جاودان مانده است وتركان مهاجم در اين ناحيه سكني كردند كه اكنون حاضرند
   

ارسال در تاريخ توسط سالار
 

بسی رنج بردند در ا ین سال ِ سی

عرب زنده سازند ازین پارسی

بسی کوشش ِ پوچ و بیهوده بود

که خون ِ بهی در تنش ، چیره بود

که پارسی به اندیشه خواهد بهی

به گفتار نیک ، جوید او فَرّ َهی

به کردار ِ نیکو ، کُند یاوری

چو مینو سرشت ، راه ِ نیک پیروی

به کوروش نگهبان شدند آن زمان

به آزادگی ، دین ِ مردم ، میان

تو نوشیروان و کاخ ِ بلندش به بین

سرای ِ ، ژنده پیر زن ، کنارش به بین

سرای ِ حقیر ، در بَر ِ کاخ ِ آن دادگر

کج آرد لب ِ کاخ و ایوان ، ازین بود و بَر

که شه بود و فرمانروا ، او در آن سرزمین

به گردن نهاد، خواست ِ آن ، آدم کمترین

که انسان و رای اش تمام است گرام

وَ ، شه ، خواست ِ مردم ، گُزارد احترام

نه چون تازیان تیغ هندی به دست

که هر کو ، ز ِ من دین نیارَد ، بد است

تو گر دین ما را نخواهی به خود

نیارد به تو زیستن ، جان به شد

چو مردان به کُشت ، همسران را کنیزی به بُرد

و کودک به خدمت به باید ، نه بازی چو خُرد

زنان را به گوید ، به عقل ناقص اند

به رای و شهادت ، به نیمه بس اند

مدار جز ز ِ خود ، چشم نیکو گری

تو پارسی ، به کن نیک خود پیروی

به گفتار و پندار و کردار نیک

شَوی با اهورا ، جهان را شریک

ارسال در تاريخ توسط سالار
بچه‌ها اين نقشه جغرافياست
بچه‌ها اين قسمت اسمش آسياست
شكل يك گربه در اينجا آشناست
چشم اين گربه به دنبال شماست
بچه‌ها اين گربهه ايران ماست
بچه‌ها اين سرزمين نازنين
دشمن بسيار دارد در كمين
داغ دارد هم به دل هم بر جبين
بوده نامش از قديم ايران زمين
يادگار پاك قوم آرياست

بچه‌ها، بچه‌ها از هر گروه و هر نژاد
دست اندر دست هم بايست داد
فارغ از هر زنده باد و مرده باد
سر به راه مملكت بايد نهاد
مام ميهن عاشق صلح و صفاست

بچه‌ها اين پرچم خيلي قشنگ
پرچم سبز و سفيد و سرخ رنگ
هم نشان از صلح دارد هم ز جنگ
خار چشم دشمنان چشم تنگ
افتخار ما به آن بي‌انتهاست

بچه‌ها اين خانه اجدادي است
گشته ويران تشنه آبادي است
خسته از شلاق استبدادي است
مرهم دردش كمي آزادي است
مرهم دردش كمي آزادي است
بچه‌ها اين كار فرداي شماست
اين كار فرداي شماست

ارسال در تاريخ توسط سالار
خودرا در ژرفاي تاريخ گم كرده ايم براستي خويشتن خويش رانمي شناسيم آنگاه كه ما دراوج غرور وعظمت بردنيا سيطره داشتيم خالص خالص بوديم ايرانيان اصيل نه از شرق نه از غرب در ما  آميخته بود

فرهنگي كه پدران ما ساختند وپيامبري كه در دل ايران برخواست نويد اميدي ديگر بود تا كه نيك بينديشيم ونيك عمل كنيم و برپليدي ها فرو آييم وبا دروغ ستيزه كنيم عرب آمد با خوي وحشيانه خويش بر سر ماكوببيد آنچه داشتيم به يغما برد آري اينان منجيان ما از زندگي سياه وظلماني متصور ميشدند كه دم از انسانيت مي زدند ازآغاز محرك اصليشان غارتگري بود تا كمي بيارامند وآسوده باشندوگرنه براي دين ودنياي ما دل نميسوختند بلكه عقده هاي حقارت وحرص وحسات جسم وجانشان را معذب نمود تا شايد روزي بر فره ايزدي ما خدشه وارد كنند كه آنروز آمد مردي از نسل پاكان ،صالحان وپيامبران نمايان شد او نيك انديشيد ونيك عمل كرد ولي بازماندگانش از قدرت و نصب بهره بردند و آنگاه به نام اسلام همه جارا گشودند بر خاك بر ناموس تجاوزكردند بزرگان را برده كردند و فرهنگ غني انساني را لگد كوب كردند

دگربارترك آمد ودگر بار مغول وبعد هم ترك اندر ترك ،خانه اجدادي ما منكوب فرهنگهاي بيگانه شد كلكسيوني از هر نژاد خارجي شد هر قومي گوشه اي از سرزمين باستانيمان را گرفت آرام آرام خودمختار شدند وبعد كاملا مستقل ودر نهايت تكه اي از بدن وطن بريده شد ايراني هاي اصيل آنجا يا برده گي كشيدن يا گريختند و يا به تسامح رسيدند هرچه باشد ايراني آنجا مرده بود و اكنون اگر مردي بزرگ از ايران صاحب نام باشد آنرا از خود مي دانند چون تركهاي تكيه كه مولوي را ترك مي دانند وعربها كه ابن سينارا و..

اي بيگانه آمدي بروطنم زخم زدي روح فرهنگم را سيه كردي وديگر بس چرا نامداران مارا به خود نسبت مي دهي چرا اينقدر گزافه مي گويي وخليج فارس را  خليج عربي مي داني واي برشما وواي برما

كه چنين در گير وعصيان شما قرار گرفته ايم ديري نمي پايد كه داريوش وكورش ترك مي شوند وخبري از ماد وپارت وپارس نيست و بزرگان دانش و رودها ودشتها از عرب .

البته اين ممكن است كشوري كه به باستان خود نيديشد يعني باستاني نبوده است ماد وپارت وپارسي نبوده است آنچه بوده است در اين مملكت عرب بوده است وترك ،آنها شاهان و واليان ايران بوده اند چون به نوعي تاريخ ما از امدن عرب به ايران آغاز مي شود .

نامها به فراموشي مي رود وهنوز بار سنگين خجلت ومذلت بر دوش ما سنگيني ميكند كه آيا ايران من ايران مي شود.

ارسال در تاريخ توسط سالار
نظرات نویسندگان و تاریخ نویسان یر شخصیت کوروش کبیر پدر پارسیان

هرودت

((هرودت)) کوروش را پادشاهی ساده بلند همت و رادمرد و شجاع می داند که با اندیشه های خردمندانه اش پارسیان را از باجگزاری رهایی بخشید و بزرگترین ملت جهان را ساخت و برای آنها نیرومندترین پادشاهی های جهان را پی ریزی کرد . به عقیده هرودوت کوروش با اتباع خود رفتاری مشفقانه مهربان و پدرانه داشت. او بخشنده آداب دان و رعیت نواز بود و چون همیشه خیر و سعادت اتباع خود را می خواست‘ ایرانیان او را پدر خواندند.
هرودوت همچنین کوروش را جنگ آوری آزموده و دوراندیش‘ دوستی وفادار و برازنده و پادشاهی پاکدل و آزاده و نرمخوی و شایسته سایش تصور می کند.

افلاطون

افلاطون می نویسد‘ کوروش سرداری بزرگ بود.در زمان او ایرانیان از آزادی برخوردار بودند و بر بسیاری از ملتهای دیگر دنیا فرمانروایی می کردند.بعلاوه او به همه مللی که زیر فرمانروایی او قرار گرفتند‘حقوق مردم آزاد بخشید.این امر سبب شد که همه او را ستایش می کردند.سربازان او پیوسته برای وی آماده جانفشانی بودند و بخاطر او از هر خطری استقبال می کردند.اگر در بین اتباع او مرد خردمندی بود که رای و نظر او می توانست برای دیگران سودمند باشد‘ نه تنها کوروش به وی حسد نمی ورزید بلکه به وی پاداش نیز عطا می کرد.بدین سبب کشور ایران زیر رهبری کوروش از هر لحاظ پیشرفت کرد مردم آن نیز از آزادی و رفاه بی سابقه ای برخوردار بودند و آن چنان نسبت به یکدیگر محبت می ورزیدند که گویی همه با یکدیگر خویشاوندی دارند.شش

گیرشمن

گیرشمن باستان شناس فرانسوی درباره کوروش می گوید: کمتر پادشاهی است که پس از خود مانند کوروش چنین نام نیکی باقی گذاشته باشد.کوروش سرداری بزرگ سخی و نیکو خواه بود.او آنقدر خردمند بود که هر زمانی کشور تازه ای تسخیر می کرد به آنها آزادی مذهب می داد و فرمانروای جدید از بین بومیان آن سرزمین انتخاب می کرد. او شهرها را غارت و ویران نمی کرد. ملتهای آنها را قتل عام نمی نمود بلکه به آنها آزادی میداد.
ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان که سرزمینشان بوسیله کوروش تسخیر شده بود وی را سرور و قانونگذار می نامیدند و یهودیان او را مسیح خداوند می خواندند.

دیودوروس سیسولوس

دیودوروس سیسولوس تاریخ نویس مشهور نوشته است کوروش پسر کمبوجیه و ماندان دختر پادشاه ماد در دلاوری و کارآیی خردمندانه ‘ حزم و سایر خصائل نیکو سرآمد مردم روزگار خود بود.در رفتارش با دشمنان دارای شجاعتی کم نظیر و در کردارش نسبت به زیر دستان پاک اندیش و انسان دوستانه بود و از این رو پارسیان او را پدر می خواندند.

گزنفون

گزنفون با آن که یونانی بوده در کتاب Cyropaedia و یا تربیت کوروش ‘ آن چنان از کوروش تجلیل بعمل آورده که میتوان گفت هیچ کس تا کنون از پادشاهی آنقدر نمجید نکرده است.گزنفون در این کتاب از کوروش بصورت یک انسان کامل یک سرمشق بیمانند زمامداری و یک مربی ایده آل و یک رهبر عالیقدر نام برده است.گزنفون می نویسد‘ کوروش نابغه بزرگی بود که در تمام عمر از هدفی مقدس و عالی پیروی می کرد. او دست انسانها و طالب علم و حکمت و راستی و درستی بود. کوروش عقیده داشت پیروزی بر کشوری این حق را برای سردار پیروز ایجاد نمیکند که ملت شکست خورده را اسیر کند.
در هنگام جنگ باید سعی کرد که آتش جنگ به کشاورزان و مردم غیر سپاهی سرایت نکند و شهر شکست خورده را نباید غارت کرد. کوروش موفق شد حتی ملتهای شکست خورده را نیز شیفته خود کند بطوری که پارسیان او را پدر خواندند و ملتهایی که بوسیله کوروش مغلوب شده بودند او را خداوندگار می نامیدند . کوروش برترین مرد تاریخ دنیا‘ بزرگترین ‘ بخشنده ترین ‘ پاک دل ترین و دریادل ترین مردان بود و بزرگترین هواخواه فرهنگ و آموختن بشمار می رفت.

ویلیم دورانت

ویلیم دورانت تاریخ نویس و فیلسوف نامدار امریکایی درباره کوروش می نویسد کوروش از افرادی بود که برای فرمانروایی آفریده شده بود.به گفته امرسون همه از وجود او شاد بودند.روش کوروش در کشور گشایی حیرت انگیز بود.او با شکست خوردگان با جوانمردی و بزرگواری رفتار می کرد و نسبت به دشمنانش مهربان بود.بهمین دلیل است که یونانیان دریاره او داستانهای بیشماری نوشته و او را بزرگترین جهان قهرمان دانسته اند.
کوروش خوش چهره و نیکو اندام بود و سلسله هخامنشی راکه یکی از سلسله های بزرگ پادشاهی ایران است بوجود آورد.

ارسال در تاريخ توسط سالار
 

سید محسن محلاتی (معروف به صدرالاشراف و یا محسن صدر) (۱۲۵۰ خورشیدی محلات - ۲۷ مهر ۱۳۴۱ خورشیدی تهران) سیاست‌مرد و نخست‌وزیر ایران از خرداد ۱۳۲۴ تا مهر ۱۳۲۴.

او در سال ۱۲۵۰ هجری شمسی در محلات زاده شد. پدر او سید فخرالذاکرین روحانی روضه‌خوان به‌شمار می‌رفت. او درس‌های دینی را در مدرسه حاج ابوالفضل معمار اصفهانی (صنیع الملک) تحصیل کرد و مدتی نیز روضه‌خوان بود. بعدها به تهران آمد و عمویش او را به دربار قاجار وارد کرد. ابتدا معلم یکی از پسران ناصرالدین‌شاه شد.هنگامی که این پسر حاکم همدان شد، صدر نیز به‌عنوان دستیار او به کار پرداخت.

او در سال ۱۲۸۶ وارد عدلیه شد و به‌کار قضاوت پرداخت. در جریان جنبش مشروطه و پس از به توپ بستن مجلس عده‌ای از مشروطه خواهان را محاکمه و مجازات کرد، اگرچه خود مدعی بود که به نجات بسیاری از آنان کمک کرده‌است ولی بسیاری معتقدند که او با اعدام و دار زدن آزادیخواهان، قساوت زیادی از خود نشان داده است.

او جمعا پنج بار به وزارت دادگستری رسید. در سال ۱۳۱۵ بطور ناگهانی توسط رضاشاه عزل گردید. بعد به نمایندگی از محلات به مجلس راه یافت. در خرداد ۱۳۲۴ نخست‌وزیر شد. در دوره نخست‌وزیری او جنگ جهانی دوم به‌پایان رسید و نیروهای بریتانیا و آمریکا ایران را ترک کردند. خودداری شوروی از تخلیه ایران منجر به بحران آذربایجان شد. او در دوران نخست وزیری همواره مورد حمله نمایندگان مجلس شورای ملی بود.

پس از این وقایع او بارها سناتور و دوبار نیز رئیس مجلس سنا گردید.

ارسال در تاريخ توسط سالار
احمد بن طولون دوران كودكى خود را مى گذرانيد. روزى پيش پدر خود آمد و اظهار داشت : پشت در عده اى بينوا و مستمند ايستاده اند. حواله اى براى آنها بنويس تا بگيرم و ميانشان قسمت كنم . طولون گفت : قلم و دوات بياور تا بنويسم . احمد رفت تا از اتاق ديگر وسايل نوشتن بياورد كه ديد يكى از كنيزهاى پدرش با خادمى مشغول زنا هستند. چيزى نگفت ، قلم و دوات را برداشت و برگشت . كنيز با خود خيال كرد كه احمد جريان را به پدر خود خواهد گفت ، نيرنگى بكار زد، پيش طولون آمده و گفت : احمد به من دست درازى كرد و با من خيال فحشا داشت . طولون گفته او را پذيرفت . نامه اى به يكى از خدام نوشت كه به محض رسيدن ، گردن حامل نامه را بزن .
كاغذ را به دست احمد داد و گفت : فورا پيش فلان خادم ببر، احمد از مضمون آن بى خبر بود، نامه را گرفت و آورد. در بين راه به همان كنيز بر خورد كرد، از احمد پرسيد: كجا مى روى ؟ گفت : امير كار مهمى دارد و نامه اى فورى براى يكى از خدام نوشته ، آن را مى برم . كنيز در خواست كرد نامه را به او بدهد تا زود برساند. احمد آن را داد او هم نامه را به وسيله غلامى كه با او رابطه نامشروع داشت ، فرستاد. مقصودش اين بود كه امير را بيشتر نسبت به احمد خشمگين كند.
خادم نامه را به كسى كه بايد بدهد، رسانيد. او نيز به مجرد آگاهى از مضمون آن ، بدون تاءمل سرش را از تن جدا كرد و پيش امير آورد.
طولون احمد را خواست و گفت : آنچه را واقع شده ، راست بگو. او هم داستان خادم را شرح داد، امير امر كرد كنيز را نيز كشتند و به كيفر عمل خود رساندند. ولى احمد نزد طولون موقعيت به سزايى پيدا نمود تا اين كه به حكومت مصر و شام نائل آمد و دستورات او از فرات تا مغرب نافذ بود. يك صد و بيست هزار دينار خرج مسجدى كرد در بين مصر و قاهره ، براى دانشمندان و قاريان و صاحبان خانواده ، هر ماه ده هزار دينار شهريه قرار داد و براى كمك به مستمندان روزانه صد دينار تعيين كرد.
ارسال در تاريخ توسط سالار
قالب وبلاگ